چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۸
اشعار شب سوم محرم (حضرت رقیه س)

حوزه/ در میان همه داغ‌های کربلا، یاد حضرت رقیه (س) غمی دیگر دارد؛ دختری کوچک که پس از عاشورا، روزهای سخت اسارت و دوری از پدر را تحمل کرد. نام او که به میان می‌آید، دل‌ها بی‌اختیار راهی خرابه شام می‌شود و اشک، زبان ارادت به مظلومیت اهل‌بیت (ع) می‌گردد.

به گزارش خبرگزاری حوزه، در شب‌های سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، مجموعه‌ای از اشعار برگزیده و منتخب شاعران آیینی ویژه دههٔ نخست محرم را به محضر ارادتمندان و دلدادگان مکتب عاشورا تقدیم می‌کنیم.

دست از سرم بردار من بابا ندارم
زخمی شدم بهر دویدن پا ندارم

گیسو سپیدم؛ احترامم را نگه دار
سیلی نزن؛ من با کسی دعوا ندارم

باشد بزن چشم عمو را دور دیدی
من هیچ کس را بین این صحرا ندارم

زیبایی دختر به گیسوی بلند است
مثل گذشته گیسوی زیبا ندارم

این چند وقته از در و دیوار خوردم
دیگر برای ضربه هایت جا ندارم

گفتم به عمه از خدا مرگم بخواهد
خسته شدم میلی به این دنیا ندارم

گیرم که پس دادند هر دو گوشوارم
گوشی برای گوشواره ها ندارم

شیرین زبان بودم صدایم را بریدند
آهنگ سابق را به هر آوا ندارم

در پیش پایم نان و خرما پرت کردند
کاری دگر با شام و شامی ها ندارم

با ضربه ی پا دنده هایم را شکستند
کی گفته من ارثیه از زهرا ندارم

قاسم نعمتی

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

از دردهایم با تو می‌گویم پدرجان

از گوشواره از النگویم پدرجان

تنها نشانی مانده آن هم جای زخم است

دشمن شبیخون زد به گیسویم پدرجان

دیشب گلت از روی ناقه بر زمین خورد

انگار که در کوچه ها مادر زمین خورد

از زخمهای صورتم بابا گمانم

فهمیده ای که دخترت با سر زمین خورد

درد شدید مفصل زانو بماند

سوز ورمهای سر بازو بماند

دیشب نبودی حرمله بدجور میزد

لبها بماند...گوشه ی ابرو بماند

هی لا به لای رد شدنها سنگ خوردیم

از هیزها از بد دهنها سنگ خوردیم

در بین کوچه از جوان و کودکان و

بالای بام از پیر زنها سنگ خوردیم

مرد یهودی سوی چشمان مرا برد

خولی لگد زد نیمی از جان مرا برد

بابا! تلفظ کردن نام تو سخت است

بدجور مشت زجر دندان مرا برد

امیررضا قدیری

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

اَصلا رقیه نه به خدا دختر خودت

یک شب میان کوچه بماند چه می‌کنی؟

در بین ازدحام و شلوغی بترسدُ

یک تَن به او کمک نرساند چه می‌کنی؟

اَصلا خیال کن که کسی دختر تورا

در بین جمعیت بکشاند چه می‌کنی؟

یا که خدانکرده کسی روی صورتش

سیلی محکمی بنشاند چه می‌کنی؟

یا فرض کن که دخترتو جای بازی‌اش

هرشب دعای مرگ بخواند چه می‌کنی؟

اَصلا کسی بیاید و با تازیانه‌اش

خاک از لباس او بتکاند چه می‌کنی؟

مجید تال

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

خوش آمدی، گله‌ای نیست، بهترم مثلا...
شبیه قبل نشستی برابرم، مثلا...

خیال میکنم اصلا مدینه ایم هنوز
بهشت چادر زهراست بسترم مثلا

دوباره مثل گذشته کشیده‌ای بابا
خودت به دست خودت شانه بر سرم مثلا

نسوخته‌ست، نه...امشب به پات می‌ریزم
خیال کن که همان نازدخترم مثلا...

بگو: فدای سرت، گوشواره گم شده است
بگو دوباره برای تو می‌خرم...مثلا

خیال می‌کنم انگشتر تو پیش عموست
تو هم خیال کن آنجاست زیورم مثلا

اگر شکسته‌ام و زخم خورده، چیزی نیست
خمیده قدّم و هم سنّ مادرم مثلا

خیال کن که رقیه زمین نخورده پدر
خیال کن که سر دوش اکبرم مثلا...

کبود نیست کمی خاکی است صورت من
نرفته دست کسی سوی معجرم مثلا

تو فکر کن مثلا عمه را کتک نزدند
مراقب است عموی دلاورم مثلا

شبی که گم شدم و بین دشت جا ماندم
نخورد ضربه‌ی محکم به پیکرم مثلا

به قصد کشت کسی خواست تا مرا بزند
ولی رسید به دادم برادرم مثلا....

به روی نیزه کنار تو دید یک سر را
رباب گفت که خوابیده اصغرم مثلا...

مجید تال

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

حالا که آمدی دگر از پیش مان نرو
خورشید شام تار خرابه بمان، نرو

دیگر بس است بی تو سفر، جان به لب شدم
دِق می‌کنم اگر بروی مهربان، نرو

با کل شهر جان خودت قهر کرده‌ام
ازبس که طعنه خورده‌ام از این وآن نرو

با دختران شهر چقدر از تو گفته‌ام
میخواستم تو را ببرم پیش شان نرو

این شامیان به من چقدَر حرف بد زدند
اصلا برای حرف بد دیگران نرو

خسته شدم ز بس که سرم داد می‌کشند
این مردمان بی‌ادب و بددهان نرو

رفتی و پشت هم ز همه خورده‌ام لگد
بابا ببین چگونه شدم قدکمان، نرو

ضربه تو خوردی و دل من تیر می‌کشد
خورده ترک غرور من از خیزران نرو

قرآن نخوان که زخم لبت درد می‌کند
قاری خوش صدای منِ ناتوان نرو

از گریه‌های من دل عمه کباب شد
پس لااقل برای دل عمه‌جان، نرو

باشد، اگر که قصد سفر داری اِی پدر
اما دگر بدون من از کاروان نرو

علی اکبر نازک‌کار

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

حاضرم پایِ سرِ تو سرِ خود را بدهم

جایِ پیراهنِ تو معجرِ خود را بدهم

سرِ بابایِ من و خِشت؟ محال است عمه

عمه بگذار که اول پرِ خود را بدهم

...پهن کن تا که سرِ خار نگیرد به لبش

کم اگر بود پرِ دیگرِ خود را بدهم

زیورآلات مرا دختر همسایه گرفت

نذرِ انگشترت انگشترِ خود را بدهم

مویِ من سوخته و مویِ پدر سوخته‌تر

حاضرم پایِ همین سر، سرِ خود را بدهم

دید ما تشنه‌ی آبیم، خودش آب نخورد

خواست تا دیده‌ی آب‌آورِ خود را بدهم

به دلم آمده یک وقت خجالت نکشم

پایِ لطفش نفسِ آخرِ خود را بدهم

علی‌اکبر لطیفیان

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha